icon
جایی برای پیر مردها هست... :: سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

آخرین مطالب

جایی برای پیر مردها هست...

شنبه, ۷ مرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۱۶ ق.ظ


+حاج اقااا آخه پدر من، تاج سر من قانونه! قانون، چرا آخه سر من داد میزنی؟؟

_برای اینکه نمیفهمی! هر چی میگم متوجه نمیشی، دارم میگم من سالمم، چهار ستون بدنم سالمه سالمه! سابقم هم از همه این جوجه هایی که جمع کردید دور خودتون بیشتره

+حاج آقا این جوجه هایی که میگید، همه آموزش دیده های کلاه سبزن، پدر من شما برو پیش نوه ها و نتیجه هات، با اونا باش به خدا صوابش بیشتره، میای خدایی نکرده اونجا وبال گردن بقیه میشی!

_اخه.... لا اله الا الله اون موقعی که ما با زیر پیرن میزدیم به آب اروند که بابای تو از تلوزیون کارتون هاچ رو میدید، اینجا برات بالا پایین بپرم راضی میشی؟؟ بفرما

(پیرمرد شروع میکند و این سمت و آن سمت پریدن، ملق میزند و پشتک، روی زمین میخواید و اسکلوپ میزند)

+استغفرالله استغفرالله حاج آقا به خدا اسیرمون کردی، برو بزار به کارمون بریم

(با نمایشی که پیر مرد ترتیب داده بود و داد و فریادی که کرده بود، تعدادی از لشکر دور او و مرد جوان جمع شده بودند، پیر مرد نگاهی به دور و برش میکند و بعد آرام چند لحظه به جوان مسئول پذیرش نگاه میکند، آرام دستش را به سمت ساک میبرد که بردارد، جوان که فکر میکند پیرمرد قانع شده، نگاهش را به لیست می اندازد، پیر مرد یک دفعه ساکش را به سمت مرد جوان پرت میکند و با پرت شدن حواس او، به سمتش حمله میبرد و بعد خلع سلاح او را گروگان میگیرد)

_برییید عقببب..بریدد عقب شوخی ندارم

(بعد آرام در گوش جوان میگوید)

_ببینم این جوجه کلاس سبزا میتونن به دادت برسه یا نه

+حاج آقا تو رو خدا کار رو سخت تر از این نکن، ولم کن برو به زندگیت برس

_این همه راه از یمن نکوبیدم بیام از تو یه الف بچه جواب نه بشنوم، آقا هل من سر داده، اومدم پی خدمت

+به خدا خود حضرت هم راضی به کار شما نیست..

_شما لازم نکرده زبون اقا باشی، مشکل شما جوونا اینکه جیگر ندارید، مثل ما برای هدف هاتون نجنگیدید

(پیرمرد رو به جمع دور خودش میکند که حالا شلوغ تر شده و دست ها به سمت اسلحه رفته و همه او را نشان گرفتند و با صدای بلند شروع میکند)

_من عادت کردم به جنگیدن، برای رسیدن به هرچی میخوام، ده سالم بود رفتم جبهه با جنگیدن، با همه جنگیدم، از در بیرونم کردن از پنجره اومدم، اون موقع میگفتن سنت کمه الان میگن زیاد

لشکر آقا به سن نیرو نمیگیره!! به دل نگاه میکنه

@راس میگه اسمشو بنویسید این کنه ول کن نیست

(پیر مرد گردن پسر جوان را رها میکند و او به زمین می افتد، بعد به سمت صدا برمیگردد و یک پیر مرد دیگه با لباس نظامی میبیند)

@چی شد از غارت اومدی بیرون پیر مرد سمج؟

_چه سرخاب آب سفید آب کردی، پسر ترسوی گردان حبیب؟

(هر دو به سمت هم حرکت میکنند و بعد از کمی مکث همدیگر را به آغوش میکشند و در همان حال با هم صحبت میکنند)

_یه مشت بچه دماغوی پیزوی دور خودت جمع کردی اسمشو گذاشتی گردان کلاه سبزا؟؟ میخوای ابرومون رو ببری؟؟

@همین بچه دماغوهای پیزوری حرمت موی سفیدت رو نگه داشتن و الا تا الان ابکش بودی!

_باشه بابا هرچی تو بگی :))

@کجا بودی روح الله، این همه مدت؟ میدونی چقدر دنبالت بودیم؟

_چند سال بعد جنگ رفتم یمن، عادت ندارم یه جا بمونم، اونجا با بچه شیعه ها مولا علی اشک سعودی هر بیشرف دیگه ای رو درآوردیم، الانم آماده تر از هر موقع دیگه این

@فکرش رو میکردم کار تو باشه، دلمون به یمنی ها قرصه، دشمن شکنن الحمدلله

_اره یمنی ها خیلی جلوتر از مان، ان شا الله بمونن

@خوب شد برگشتی، نامه از قرارگاه برات اومد؟

_چقدر اداری شدی رضا... حیف از اون همه بچه جیگردار و درست که همه شدن آدم اداری، رفیق آدم برای وظیفش منتظر نامه نمی مونه، یه روز بی نامه کندم و رفتم یمن، امروز بی نامه اینجام، فردا بی نامه یک جای دیگه..

@دل نسوزون... بچه ها.. این پیرمرد غرغروو حاج روح الله است، از قرن بوی محمد شنیده و اومده :) از این به بعد رییس ماست

(بعد رو به روح الله میکند)

@برو خوشگل کن خودتو، میخوایم بریم پیش یوسف زهرا... آقا منتظرته برو که بلیطتت برده..

_قربون اون صدای حیدریش.. به چشم...






پ ن:
طولانی شد
ببخشید
پ ن:
الهم عجل لولیک الفرج
موافقین ۷ مخالفین ۰ ۹۶/۰۵/۰۷
مسیح

نظرات (۶)

ننویس!
نسوزونمون!
اشکمون رو در نیار مؤمن!
جنایتکار!
پاسخ:
شما اشکت در مشکت
دنبال بهانه ای
۰۷ مرداد ۹۶ ، ۱۵:۰۴ نون.میم.واو.

یکی از سبک‌هایی که شما نزد خیلی‌ها بهش شناخته میشین همین مدل نوشته‌هاست 
که خود منم با یکی از همین‌ها که اتفاقاً اونم در فضای بعد از ظهور بود با وبلاگ شما آشنا شدم
اما به نظرم بعضی وقتا محتوای این نوع نوشته‌هاتون تکراری میشه
همچنان توش نکته‌های قابل تامل هست اما کلیت متن تازگی نداره
از این جهت که توش کشفی درباره دوران ظهور اتفاقی نمی‌افته
برخلاف مثلا متنی که توش زنده بودن شهدا و رجعت‌شون بعد از ظهور  رو خیلی جذاب به تصویر کشیده بودید 

حالا البته نظر من ممکنه دقیق نباشه و چیزی از ارزش نوشته‌ شما کم نمی‌کنه


پاسخ:
نقد بسیار درست و به جایی هست
ممنون که عموما نقد مینویسید برای متن های اینجا 
بله درست میفرمایید بعضی جاها به سمت تکرار میره و اساسا برای همین هست که دیگه خیلی نمی نویسم در این سبک مگر اینکه دلم براش تنگ بشه
چون این سبک و مهم تر از اون ذهن من تا یک جایی توانایی خلق موقعیت داره و بعد از اون میفته رو تکرار

البته این جا سعی کرده بودم کمی روی مسئله سن و آدمهای آتش به اختیار کار کنم
ولی کلیت تکرار هست، درسته

بازهم ممنون از نقد شما
بابا اشکمون کجا بود
انقدر قسی القلب هستیم که...
جدال پیرمردان مجاهد و جوون های انقلابی کلا جالبه... :)
اجرت با مولا
پاسخ:
:)
یاعلی
سلام
خیلی جالب بود...
اون موقع میگفتن سنت کمه حالا میگن زیاده...
کاش بصیرت و شجاعت این پیرمرد رو بگیریم.
یک جا تو متن نوشتین آقا هل من سر داده...هل من ناصر یا هل من معین مینوشتین بهتر بود،اولش نفهمیدم متن چی میگه،دوباره خوندم متوجه شدم منظور چی بوده...مفهوم نیست خلاصه.
پاسخ:
علیکم
ممنون

یعنی کل متن واضح نبود؟
سلام مجدد
کل متن واضح بود...
فقط همون یه تیکه که گفت آقا هل من سر داده اولین بار خوندم نفهمیدم چی گفت...دوباره خوندم متوجه شدم منظورش ندای هل من معین و هل من ناصر هست...یک کلمه به اون بخش متن اضافه کنید مفهومتره
پاسخ:
ممنونم
بله اضافه میکنم بهش ان شا الله 
نمیدونم اول صبح بود یا ته مه های شب و خستگی
ولی یادمه وقتی می خوندمش شیرینی خاصی رفت زیر زبونم


پاسخ:
شکر خدا

بازخورد

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی