icon
وصیت... :: سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

آخرین مطالب

وصیت...

سه شنبه, ۷ شهریور ۱۳۹۶، ۰۱:۳۴ ق.ظ


+بیا مادر جان، اینم حرم. سلام بده به آقا

_مادر از همین جا؟ خیلی دوره که قربونت برم

+مادر شلوغه، شما هم با این ویلچر برات سخت میشه

_اگه میشه ببرم مادر، فدات شم، کلی راه اومدم تا اینجا

+دوست دارم مادر منتها نمیشه ببین الان..

(مردی از پشت به مرد پشت ویلچر نزدیک میشود و روی شانه اش میزند و آرام یا او صحبت میکند، پیر زن غرق نگاه به حرم است و اشک از گوشه ی چشمانش سرازیر است و با حسرت از دریچه در به حرم نگاه میکند، منتها متوجه اتفاقات پشت سرش نیست)

@ شما برو من باقی راه رو میبرم، خسته نباشی

+نه زحمت نکش شما، اونجاهم شلوغه پیرزن از همینجا سلام میده، خیالی نیست

@ شما برو من اینجا نذر دارم، سختیش بامن

+دردسر نخر برای خودت داداش از..

@عرض کردم بفرمایید، خداقوت

+پس بذار خدافظی کنم

@نه حالشو بهم نزن داداش

+خیلی خب، پس التماس دعا

@محتاجیم

(پیرزن آرام زیر لب نجوا میکند و اشک میریزد، ولی دلش آرام نمی شود و باز درخواستش را تکرار میکند)

_ولی مادر ای کاش منو میبردی

@میریم مادر جان، شما اذن دخول رو خوندی؟

(با شوق)

_اره مادر خیلی وقته، زحمت میشه برات مادر، کار داشتی شما

@رحمت کار همیشه هست، شما هم جای مادر من

_زنده باشی، خدا نازنین مادرت رو حفظ کنه

@ان شا الله، بسم الله...

(ویلچر با راننده ی جدید شروع به حرکت میکند، مادر بدون توجه به پشت سر خودش مشغول زیارت است و صحن گردی، ویلچر بعد از یک دل سیر زیارت در صحن انقلاب جلو تر از سقا خانه توقف میکند، مادر آماده ی خواندن دعا میشود)

_مادر جان، شرمنده، پیر شی، گلوم خشک شده یک چیکه آب بهم میدی؟

@به چشم مادر

_فدات شم

(مادر مفاتیح را باز میکند و آماده میشود، یک دست از پشت سر وارد میشود و آب را میدهد)

@مادر میخوای زیارت عاشورا بخونی؟

_از خدامه مادر

@پس بسم الله، شما باز کن من میخونم برات

_پیر شی مادر، خیر از جوونیت ببینی

(مرد شروع به خواندن میکند، مادر مفاتیح را باز میکند و گریه میکند، صدای مرد اشناست، مادر به فکر فرو میرود، صفحه را که ورق میزند، عکس پسرش لای مفاتیح به چشم میخورد، یاد وصیت پسرش می افتد و ناگهان دوباره به صدا توجه میکند، یک دفعه برق از بدنش رد میشود، ناگهان به پشت برمیگردد اما اثری از مرد نیست، مادر به وصیت پسر عمل کرده، دوباره به عکس پسر خیره میشود، و بغض میکند)

#امام_رضا

موافقین ۷ مخالفین ۰ ۹۶/۰۶/۰۷
مسیح

نظرات (۲)

لایک
مو به تنم سیخ شد ...

بازخورد

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی