icon
خونه نرفتی؟... :: سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

هرچیزی قدیمیش بهتر است
آخرین مطالب

خونه نرفتی؟...

شنبه, ۱۶ دی ۱۳۹۶، ۰۳:۲۴ ق.ظ



+میگن سی ساله خونتون نرفتی! آخه چرا؟؟

(عکس را از لای یک دفترچه قدیمی در می آورد کمی به آن نگاه میکند و آرام جلوی مرد میگذارد، مرد نگاهی گذرا به عکس میکند)

+به خاطر یه عکس؟؟

_نه این دفترچه هم هست

(دفترچه را می چرخاند به سمت مرد و آرام هل میدهد به طرف او، مرد نگاهی به دفترچه میکند و یک ورق را تکان میدهد)

+به خاطر یه عکس و یه دفترچه قدیمی سی ساله خونت نرفتی؟! داری باهام شوخی میکنی؟

_مسئول اعزام منطقه بودم...






پ ن:

از سری قصه هایی که قرار شد کامل کننده اش ذهن شما باشد.

پ ن:

دیالوگ ها خیالی است..

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۶/۱۰/۱۶
مسیح

نظرات (۱۰)

هرچند ما خودمونم رعایت نمیکنیم! اما فرموده اند بیداری شب خوب نیست مگر در دو مورد..
۱۶ دی ۹۶ ، ۲۰:۴۸ خانم الفــــ
مسئول اعزام منطقه بودم،این عکس رو می بینی؟خودم پای برگه ی اعزامشو امضا کردم،توی جبهه بود که پدرش فوت کرد.مادرش اومد دنبالش.تک پسر بود.از من خواست راضیش کنم برگرده.
رفتم دنبالش.گردان به گردان.هر جا می رفتم،می گفتن اینجا بوده ولی رفته.اینقدر منو دنبال خودش کشوند که خاک جبهه زمین گیرم کرد.حالا دیگه،می دونم کجاست.با همیم.اما هنوز،نتونستم راضیش کنم برگرده....
پاسخ:
شما که می نویسید 
امیدوار میشم بازم این مدل پست بگذارم :)
باقی خیلی حال و حوصله ندارند 
سلام ...
خیلی ها هنوز بر نگشتن خونه و ...
پاسخ:
علیکم السلام 
این که مضمون کلی هست 
داستان چطور پیش میره

۱۷ دی ۹۶ ، ۰۲:۱۲ خانم الفــــ
 ممنونیم از شما که فرصتی برای خیال پردازی میدید بهمون.
ان شاالله بقیه هم این فرصت رو به خودشون بدن
پاسخ:
ممنون
لطف دارید 
۱۷ دی ۹۶ ، ۲۳:۵۱ .. مَروه ..
سلام
عه باید مینوشتیم؟:)
یه چیزی به ذهنم زد اما باز دلیلش منطقی نبود برای برنگشتن...
برای نوشتن شاید یکم اطلاعات لازم دارم از روحیات خانواده های درگیر جنگ و شهادت...
پاسخ:
علیکم السلام 
نه بایدی در کار نیست
هرکسی که دوست داشت 

مهم تخیل و تفکر روی عکس هست
مسول اعزام منطقه بودم...
بعد از جنگ شدم مسول تفحص شهدا و مفقودین... 
یه بار توی یکی از گشت و گذار ها این عکس و دفترچه رو پیدا کردم توی وسایل یه شهید
قشنگ یادم بود خودم پای برگه تک تک شون رو امضا کردم
این یکی که میبینی رفیق صمیمی خودم بود.از بچگی باهم بزرگ شدیم... هم محله ای و هم مدرسه ای و هم دانشگاهی و ... باهم عقد اخوت بسته بودیم..
موقع اعزامش خیلی حسرت خوردم که داره تنها میره... آخرین بار همونجا بود که دیدمش، رفت که رفت، اثری ازش نبود..
تا اینکه این دفترچه و عکس رو توی منطقه پیدا کردم...
اسم تک تک شون پشت عکس نوشته شده بود و توی دفترچه هرکدومشون یه چیزی نوشته بودن...
از اطلاعات دفترچه معلوم بود همه اینا هم باهم یه جورایی عقد اخوت بستن...
افتادم به صرافت پیدا کردن تک تک شون...
اومدم تهران دنبال سرنخ و نشونه ای...
فهمیدم هیچ کدومشون بر نگشتن!
با خودم عهد کردم تا تک تک شونو پیدا نکنم بر نگردم تهران
هم بخاطر دوست و برادرم و هم بخاطر برادریه همه اون ها با هم
اصلا حس میکردم همه شون برادرای خودمن...
همه شون پیدا شدن...
غیر از دوست صمیمی خودم...
سی ساله دنبالشم و پیداش نکردم هنوز...
گاهی فکر میکنم که اون خودش نمیخواد پیدا بشه...

(البته من نه اهل مطالعه ام و نه حتی تخیل خوبی دارم... جای کار و پردازش خیلی داره و قوی نیست اما خب گفتیم بنویسبم بداهه. قطعا به پای اون دوست مون خانم الف نمیرسه
راستش خودمم دلیلیش برای برنگشتن برام قانع کننده نبود!)

پاسخ:
برای شروع خوب بود
خداقوت
ولی اگر به عکس دقت میکردید شاید خیلی سرنخ ها میتونستید ازش بگیرید
مثل خیابون آدمها و ...

اهل مطالعه باشید اما اهل تخیل خیلی نه
از عکس فقط تنها بودنشون رو برداشت میکنم
۲۰ دی ۹۶ ، ۰۱:۰۶ .. مَروه ..
مسئول اعزام منطقه بودم
از حسن آقای بقال سر کوچه مون که مرد منصفی بود و معتمد کل محل
تا برادر زاده ی 14 ساله ام
اطلاعات همه رو تو همین دفتر ثبت کردم
یه گردان جوون ناب خالص...
تو عملیات رمضان
رضا جا موند...محمد جاموند... حسن آقا با همه ی صداقت و پاکی اش جا موند...
خودم موندم...
خودم پیکرهاشون رو آوردم عقب...
تکه های بچه ها رو که جمع میکردم، روز وداع با خانواده هاشون میومد جلو چشمم
مادر رسول خیلی پیر بود همین یه پسر مونده بود براش میگفت آقا حسینی،حواست به پسرم باشه...
حالا رسولش توی دشت پخش شده بود...
وحید رفیقم روی پای خودم جون داد، میگفت سید حالا که مادرم ازدنیا رفته پیش من آروم گرفته اما پدرش هنووز منتظره...
من چطور برم خونه؟
همه گردان اینجان....
پاسخ:
خداقوت

مسیر قابل پیش بینیی رو رفتید ولی همین که نوشتید و یاد و نام شهدا کردید شماهم جزو روضه خوان های شهدا شدید
۰۲ بهمن ۹۶ ، ۱۵:۴۱ خانم الفــــ
یاد این پست افتادم.فکر کردم شاید می شد داستان رو طور دیگه ای ادامه داد.اینکه هنوز هم مسئول اعزامه.نه به منطقه ی جنگ بلکه به شهرها..هنوز مشغول کاره.تا ببینه کی کشور و فضای کشور نیاز داره،عده ای رو که 30 سال پیش اعزام کرده بود،برگردونده ،یجورایی اعزام کنه به شهرها..
اینکه هنوز در حال مذاکره ست با بعضی از اعزام شده های 30 سال پیش که راضیشون کنه برای بهبود فضای کشور برگردن.بعد هی صداش میپیچه توی گوشم که : تو یکی رو میدونستم اعزامت کنم حالا حالاها برنمیگردی..اما امروز،روز برگشتته..دوباره میخوام گل بکاری..برگردی و آرامشی رو ایجاد کنی،به سختی قبل نیست،ولی این گره گاهی،جایی،به دست شما ها باز میشه.اینوسط سهم خونواده ت رو از این همه سال چشم به راهی هم میدی.بَده مگه؟! اینم مهر پای برگه ت..برو ..
پاسخ:
چه ایده خوبی بود...
بازم روش فکر کنید شاید به یک خروجیی رسوندیدش
ممنونم
جالب هست
به قول هنری ها یک لوپ داره

ذهنم رو قلقلک داد :)
۰۲ بهمن ۹۶ ، ۱۹:۱۹ خانم الفــــ
فکر میکنم پرداختش ذهن خلاق و هنرمندانه ی شما رو میطلبه.ما ته خلاقیتمون همین بود :)

+بد نیست بعد از هر پستی از این دست،وقتی دوستان نظراتشون رو دادن،شما هم به سبک خودتون ادامه ش بدید.یا نقد کنید نوشته های ما رو.
پاسخ:
خیر تهش این نیست
این اولش هست


+ان شا الله ولی واقعا نه سوادش رو دارم و نه توانش رو و در آخر صلاحیتش رو

بازخورد

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی