icon
خواستگاری :: سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خواستگاری» ثبت شده است

داشتیم با هم صحبت میکردیم
گفت:
اگه یک وقت تو زندگی مشترک من به زنم گفتم فلان جا نرو بعد اون گفت چرا، من چیکار کنم؟ (با استرس و نگرانی)
گفتم:
خب توضیح بده چرا میگی این نرو؟
گفت:
اگر قبول نکرد چی؟ (با استرس و نگرانی)
گفتم:
تلاشتو بکن،نشد بعدا از یک کانال دیگه بهش بفهمون چرا میگفتی نه
گفت:
حاجی این زندگی که دیگه زندگی نمیشه، من بگم نرو بعد اون بگه چرا، خب پس برای چی ازدواج کردیم ( با استرس و نگرانی)
گفتم:
من نمی دونم تصورت از زندگی مشترک چیه، نکنه فکر کردی هرچی شما میگی اون بنده خدا میگه چشم عزیزم و هرچی اون بنده خدا گفت تو میگی چشم عزیزم؟
گفت:
اینجوریم نه ولی حاجی وقتی من میگم نرو فلان جا، یا مثلا این لباس رو نپوش اون بگه چرا یعنی اصلا این من رو نفهمیده تفاهم نداریم
گفتم:
پس نقش صحبت و مدیریت کردن زندگی و اختلاف نظر بین انسان ها و غیره چی میشه؟
گفت:
اینجور نمیشه باید تو خواستگاری هم چی رو چک کنم یه لیست سوال ببرم تا قطعا بهفمم طرف چیکارس
گفتم:
نکنه با این تصور انتظار داری ازدواج کنی و یا بعد ازدواجت زندگی موفقی هم داشته باشی؟
گفت:
آره دیگه حاجی هرچی اینور سفت تر کنیم اونور راحت تره
گفتم:
شما سمت ازدواج نری بهتره، یک ست لوازم خاله بازی بگیر و با آدمای خیالی زندگی کن، که هرچی تو گفتی بگه چشم و هرچی اون گفت تو بگی چشم







پ ن 1:
تصور کنید اگر مادر و پدرهای ما قرار بود مثل نسل ما زندگی کنند اصلا زندگی باقی می موند؟ تا حالا چندبار با چشم خودمون اختلاف نظر رو بینشون دیدیم؟ نمیگم دعوا، اختلاف نظر!
پ ن 2:
شاید بگید این پسر یا اون دختری که اونجوری فکر میکنه دیگه خیلی پرته و این نمونه ها که شما میگی تو حجره عطاری ها فقط پیدا میشه ولی کافیه یه گشتی بزنید تو بین رفقا و مراکز مرتبط، مخصوصا بین مذهبی ها، نمونه هایی رو میتونم براتون بگم که ...، ولی وظیفه ترویج اون ها رو ندارم
پ ن 3:
میونه ی خوبی با آقای شهاب مرادی ندارم بنا به مسایلی ولی گاهی که توی تلوزیون پیام های دختران و پسران درباره ازدواج خونده میشه تو برنامه ای که ایشون هست، حقایق جالبی روشن میشه
پ ن 4:
حاجی پناهیان میگفت برای ازدواج معیار های اصلی رو برای خودتون پیدا کنید و حول اون محور ها برید خواستگاری به توافق برسید باقیش رو تو زندگی حل کنید، نرید مثلا بپرسید اگر در سال 96 فتنه ای در ایران به پا شد شما پای آرمان های رهبری تا پای جان می ایستید یا نه، یا مثلا نپرسید خانوم اگر جایی در مغازه ای میوه دستتون بود و مجبور بودین پول حساب کنید چادرتون رو رها میکنید یانه
پ ن *5:
بعضی ها توی خواستگاری و صحبت های ازدواج مثل عزیزم ببخشید در کلاه قرمزی عمل میکنند
۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۶ خرداد ۹۴ ، ۲۰:۰۵
مسیح

برداشت دوم: دختر:


پدرم آمد و گفت آمادگی داری؟ و بعد وقتی از دلیل سوالش پرسیدم گفت امشب قرار است برایم خواستگار بیاید

آمادگی ازدواج بود اما من شناختی نسبت به کسی که میخواست به خواستگاری من بیاید نداشتم، مادرم میگفت حالا می آید صحبت میکنید آشنا میشوید


معیار هایم برای ازدواج مردی بود در قد و قامت پدرم که اهل کار و تلاش باشد و بقیه چیزها را خودش حل کند

این هم یک دفعه برایم جا نیفتاده بود دیدن یک زندگی سی و خورده ای ساله از پدر و مادرم این نکته را برایم جا انداخته بود


شب خواستگاری بعد از صحبت های اولیه رفتیم به گوشه ای تا صحبت کنیم

خیلی پر انرژی و با حرارت صحبت میکرد، باید اعتراف کنم من این حرارت و شور او را نداشتم ولی دیدن این رفتار او کمی مرا هم به باغ آورده بود

از این حرف میزد که بعد از عمری صبر و تلاش حالا به کاری رسیده و میتواند یک زندگی را اداره کند، معیار هایش هم مثل من بود، ساده در بحث انتخاب اما خیلی تاکید روی این داشت که من اهل خانه و خانواده باشم همان تاکیدی که من روی تلاش اهل کار بودن او داشتم

الحق و الانصاف هم اهل کار و تلاش بود و این از همان شب اول و صحبت هایش معلوم بود

بعد از آن جلسه یک ساعته اول وقتی بیرون آمدیم خیلی صریح و در حالی که خوشحالی از چهره اش معلوم بود گفت همه چی خوب پیش رفت و به پدر ومادرش گفت انگار باید برویم سر اصل مطلب، طبیعی بود از عزم او من هم خوشحال بودم


بعد از رفتنشان، شبش پدر به من گفت نظرت چیست و من گفتم پسر خوبی است

پدر هم گفت مبارک است

توی تماس تلفنی که مادرم با مادر او گرفت بنا بر این شد یک مراسم عقد خانوادگی بگیریم تا دوسال بعد هم داماد خودش را جمع و جور کند برای اجاره خانه ماهم بتوانم جهزیه را رو به راه کنیم

پدرهم هم اجازه داده بود توی این مدت عقد باهم برویم و بیاییم، گردش، بیرون رفتن، گاهی هم سفر های خیلی کوتاه مثلا سفر یک روزه مشهد

در تمام این مدت هم به خانه ما می آمد همیشه با دست پر، بگو و بخندش هم به راه بود.

پدر و مادرم خیلی از شخصیتش خوششان آمده بود مادرم هرجایی که مینشست کلی از دامادش تعریف میکرد، خود من هم شاکر خدا بودم

در تمام این رفت آمد هایمان مینشست از زندگی آینده صحبت میکرد و از برنامه ریزی هایمان گاهی هم از بچه ها

دوران خوبی بود

اما خیلی دوام نداشت






پ ن:

برداشت بعدی از زبان مادر دختر

پ ن:

سکون/اتفاق/سکون

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۹۳ ، ۲۱:۳۹
مسیح