icon
گزارش :: سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «گزارش» ثبت شده است

استاد کار کلاسی سپرده بود به ما
یک گزارش
با مصاحبه و تحقیق و پیگیری و این مسایل دیگر
و وقتی میگفت انجامش دهید یک نگاهش هم به من بود، منی که تا قبل از آن کلی کار دیگر را تحویل نداده بودم
من هم بعد از کلی کلانجار رفتن با خودم یک نصفه شبی دست به قلم شدم و تا یک ساعت بعدش یک گزارش آماده کردم
صفر تا صد برگرفته از تخیل
از خودم مصاحبه گرفتم
در ذهنم با دوشخصیت دبگر هم کلام شدم
در بازار تهران قدم زدم
و دست آخر نتیجه گرفتم
و گزارش را به ایمل استاد سند کردم
فردایش
استاد گفت گزارشت را بخوان ببینم چه کرده ای
خواندم
استاد در حد تیم ملی تحویل گرفت و خوشش آمد و غیره..
دست آخر گفت
چند نکته دیگر میگویم اضافه کن بده برفستیم برای چاپ!
اتفاقا بعد از خواندن گزارش بحث سنگینی هم پیرامون شخصیت های گزارش در کلاس شکل گرفت که یکی از آن شخصیت ها هم خودم بودم
من هم سکوت کرده بودم ریز ریز در خودم قهقهه میزدم (البته نه در این حد)

حالا شما بگویید
من در این لحظه تاریخی چه کنم؟

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۶ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۰:۳۳
مسیح

بخشی از یک کار دانشگاهی

و لعنت به تکالیف دانشگاهی!


 

شما این دفتر ها را از کجا میشناسید؟

_من با این دفتر ها زندگی کردم، کارم از شناخت گذشته! (خنده)

چطور میشناسید؟ این دفتر ها برای بیش از بیست سال پیش است، آن موقع به دنیا هم نیامده بودید؟

_بله آن موقع به دنیا نیامده بودم، ولی من یک خواهر و یک برادر دهه پنجاهی و شصتی دارم که به خاطر آن ها یک گوشه از کمد خانه تبدیل شده بود به انبار دفتر، ضمن اینکه پدرم هم از کارکنان نهضت سواد آموزی بود و همیشه برایشان دفتر می آورد. این شد که ما ماندیم و یک میراث خود نخواسته! (خنده)

خب شما با این میراث چه کردید؟

_هیچی، تا اوایل دوران دبیرستان این میراث همراه من بود

یعنی از این دفتر ها استفاده میکردید؟

_بله، ما شا الله اینقدر زیاد بود که کاملا نیاز من را پشتیبانی میکرد، از هشتاد برگ تا صد برگ در رنگ های مختلف زرد و آبی و قرمز، کمتر کسی باورش میشد ولی خب من استفاده میکردم

همکلاسی ها چطور برخورد میکردند؟

_طور خاصی برخورد نمیکردند، بجه های هم سن و سال ما هم زیاد اهل این داستان های دفتر خریدن و غیره نبودند، ولی یک بار سر کلاس دبیرستان یک اتفاقی افتاد که تازه فهمیدم چه گنجینه ای در دست دارم!

چه اتفاقی؟ میتوانید بگویید؟

بله، یکبار سر یکی از همین کلاس های دبیرستان در حال جزوه نوشتن بودم که دبیر از سر کلاس قدم زنان داشت مسیر کلاس را میرفت توی مسیر برگشت یکدفعه چشمش به دفتر ما خورد انگار برق سه فاز پرانده باشد گفت: محمد این را از کجا آوردی؟ این برای زمان کودکی من است!!  بعدش ماهم چند دقیقه داشتیم توضیح میدادیم همین چیزهایی که به شما گفتیم!





پ ن:

مثلا گزارش واقعیست و من از ذهن متخیلم ایجادش نکرده ام!

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ ارديبهشت ۹۴ ، ۲۳:۱۳
مسیح