icon
مضطر :: سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

آخرین مطالب

مضطر

جمعه, ۲۰ دی ۱۳۹۲، ۰۲:۱۶ ب.ظ



برداشت اول: پسر قدکشیده:


پسری به میدان مبارزه می رود. چند دقیقه ای جنگ نمایانی میکند. طولی نمی کشد که گرد و غبار دشت را فرا میگیرد. از سپاه دشمن هرکس به هر زحمتی که شده خودش را به پسر می رساند.

پدر بالای بلندی ایستاده و دشت را برانداز میکند. تا شلوغ می شود پدر از جا کنده می شود و سوار بر اسب به سمت شلوغی می تازد. چند نفری را از پیش روی خود بر میدارد و خود را به بالای سر پسر می رساند. پسر را غرق خون می بیند.

دست میبرد زیر پیکر پسر که او را بلند کند و پیش خیمه ببرد. نمی شود. پدر چندباره دیگر امتحان میکند اما نمی شود. اشک در چشم پدر حلقه میزند. میدان جنگ پر شده از صدای سوت و کف و هلهله. پدر گاهی بلند میشود به عقب نگاه میکند و گاهی مینشیند و به پسر نگاه میکند. نمی داند چه کند!   

پدر مضطر شده!

زانوهای پدر تاب نمی آورد. لاجرم به زمین می افتد. طولی نمی کشد که جوانان خیمه با عبایی سر میرسند.


برداشت دوم: عموی مضطر:


بچه ها در خیمه گاه بی تابی میکنند. عطش و تشنگی امان همه را بریده و بچه ها را بیشتر. کسی می بایست تا کاری کند. اردوی آنها دیگر تقریبا از مرد خالی  شده. بچه ها یکی را به نمایندگی از خود انتخاب میکنند و می فرستند پیش عمو. از عمو میخواهند که به میدان بزند و راه باز کند و مقداری آب بیآورد. آن هم نه بقدر سیرآبی، بلکه در حد خنکای آب هم راضی اند. عموی دلیری است! و قدکمان! کودکان هرگز از او (نه) نشنیده اند. اصلا عمویشان مرد کارهای محال است.

عمو اسب را زین میکند و بچه ها دیگر مشکل آب را حا شده فرض میکنند. طولی نمیکشد تا اینکه یک قد بالای رشید، سوار بر اسب دنبال آب می رود.

در مسیر بازگشت، دشمن قصد میکند تا صاحب مشک را بی مشک کند. برای عمو مشک فقط یک وسیله بردن آب نیست بلکه مخزن امید بچه هاست و التیام دهنده شرمندگی مادر طفل شیر خواره است. پس عمو تمام سعی اش را به کار میبندد تا مشک را حفظ کند. دشمن که برای رسیدن به مشک جدیست، ذره ذره عمو را کم میکند. عمو لحظه به لحظه کم و کمتر می شود. وقتی زخم دشمن بر مشک کارساز میشود، عمو همان جا می ایستد! دیگر به سمت خیمه ها نمی رود. نگاهش به مشک می افتد، باز میگردد قدمی به سمت شریعه بردارد، نگاهش به سپاه می افتد که لحظه به لحظه بر تعدادشان افزوده می شود و سوت و هلهله میکنند. عمو در بین این دو راه مدام مسیر عوض میکند.

عمو مضطر شده!

بعدها عمو از اسب به زمین می افتد و .... .


برداشت سوم: پدر مضطر:

   

گربه های فرزند شیرخواره مادر را از حال برده، مادر از فرط خجالت دیگر نمی تواند به روی فرزند خود نگاه کند. در همین بین پدر نزد خیمه می آید و از همسرش طلب فرزند را می کند. مادر با بیم و امید فرزند را به پدر تحویل می دهد. پدر بروی اسب مینشیند و با دستی فرزند را در بغل میگیرد. وقتی به صف دشمن می رسد فرزند را به دست میگیرد و می گوید: حداقل این طفل را سیرآب کنید.

طفل در آسمان مثل خورشید می درخشد و همین نور کم مانده سپاه دشمن را یک جا تسلیم کند. نامردی از سپاه دشمن در سدد خاموش کردن نور بر می آید و تیری نصف قامت خود را برای کودک میپسندد.     تیر بر طفل غلبه میکند و .... .

پدر طفل را پایین می آورد، نگاهی به طفل میکند و نگاهی به لب های خشکیده اش. خجالت میکشد. طفل را زیر عبای خود پنهان میکند و به سمت خیمه راه می افتد که ناگهان تصویر مادر کودک در ذهن او نقش میبندد. پدر نمی داند چگونه جواب مادر بدهد.

حالا پدر چند قدم به سمت خیمه بر میدارد و دوباره باز میگردد و این کار را مدام تکرار میکند.

پدر مضطر شده!

سپاه دشمن از این کار تعجب کرده! بعدها در حال دفن طفل توسط پدر، مادرش سر می رسد و .... .


برداشت چهار: فرمانده مضطر :


فرمانده گردان است و شب عملیات. همین شب به او خبر رسیده برادرش نیز در همین گردان می خواهد به خط بزند. تا متوجه میشود به سراغ او میرود تا منصرفش کند اما نمی شود. موعد عملیات سر میرسد تا میانه های راه می روند تا به نقطه رهایی برسند که ناگهان عملیا لو میرود و از طرف دشمن تک شدیدی میخورند. عده ی زیادی از بچه ها زمین گیر میشوند و فرمانده دستور عقب نشینی میدهد. ناگهان برادرش را دو سه متر ان طرف تر نقش بر زمین میبیند. دنیا روی سرش هوار میشود. زیر آتش سنگین نمی شود برادر را برگرداند، حتی اگر بشود هم دلش راضی نمیشود این همه پیکر بماند و برادر او برگردد.

نه میتواند بدن را رها کند و نه میتواند برود. گاه گاهی به عقب نگاه میکند، گاه گاهی به برادر.     

او مضطر شده!

بلاخره باز میگردد. بعدها خودش که روی بازگشت به خانه را نداشت شهید میشود و بعد از چند سال با برادرش به خانه باز میگردد.



پ ن 1:

این روز ها مضطرم.

پ ن 2:

بی هوا و یکهویی دلم هوای کربلا کرد.

پ ن 3:

کلا تولد بوق سالگی، تولد غم انگیزی است! آدم یه نگاه به پشت سرش می اندازد و میگوید: بوق سال گذشت! و تو هیچ قدمی برنداشتی!

پ ن 4:

الهم الرزقنا شهادت!

پ ن 5:
غلط املایی عین صحیح است.

نظرات (۱۱)

سلام
عیدتون مبارک.
پاسخ:
علیکم السلام
عید شما هم مبارک!

ناگهان ... آذرخشی فرا می­ تابد! از مشرق ربیع‎الاول تا آسمان را درهم می­ نوردد؛ طلوع را شرمنده می­ کند؛ فلق را به تحدّی می­ خواند؛ زمین را به آسمان می­ پیوندد؛ کهکشان را در زلال اقیانوس مهمان می­کند و دریا را به روشنی ستاره­ ها می­ بخشد؛ جهان را به تماشای دل­ انگیزیِ خویش می­ خواند.

تمام دنیا یک چشم می­ شود و تمام این چشم، یک نگاهِ خیره به یک صفحه از تقویم: نهم ربیع‎الاول؛ که ملکوتی­ ترین و قدسی­ ترین قلم آفرینش، بر آن نگاشته است:

جآءَ الحقّ و زَهَقَ الباطل

 

پاسخ:
بسیار زیبا
اللهم ارزقنا...
پاسخ:
کربلا؟
بوق سالگی تون فحشه؟
پاسخ:
شایدم از فحش بدتر!
۲۲ دی ۹۲ ، ۲۲:۳۹ یکی بود ...

+ بعضی وقتا ما هم بد دلمون هوای کربلا میکنه ...

++ همیشه تولدا برام غم انگیز بود نمیدونم چرا!!!! .... روزای تولدم بیشتر از همه وقت غمگینم ....

+++ اللهـــم ارزقنا کربلا ...
پاسخ:
+خوشا به حال شما!

++ تولد جشن نیست! تلنگره!

+++ الهی آمین!
۲۴ دی ۹۲ ، ۱۸:۰۳ وتـــر ...
زیبا نوشتید...
خدا قوت
گاهی نگاه کردن به پشت سر به آدم سرعت میده برای زود تر رسیدن به مقصد...همیشه نباید حسرت خورد

mobaraka basheh

ensafan age zire tank shahid nashodi , aslan nemikhad!!!!!!!!!!!!

پاسخ:
چی مبارک باشه؟
شیرینی نمی دی؟
۰۱ بهمن ۹۲ ، ۱۶:۰۳ شاگرد کریمه اهل بیت
از برداشت اول هیچ برداشتی نکرده ایم، که اگر غیر از این بود اینطور بی ثمر قد نمی کشیدیم..
از برداشت دوم هیچ برداشتی نکرده ایم، وگرنه اینقدر سست و بی تفاوت جلوی دشمن کم نمی آوردیم..
از برداشت سوم هیچ برداشتی نکرده ایم، برای همین هرگز جلوی خداوند از خود خجالت نکشیده ایم..
ما حتی از برداشت چهارم هم هیچ برداشتی نکرده ایم، عشق به برادر کجا بود که بخواهد به غیر برادرش باشد...؟

لحظه ها درگذرند و سرشار از تلنگر
و ما می گذریم بی هیچ برداشتی..

براستی، می خواهیم فرداها از این کاشت ها چه برداشت کنیم؟!
پاسخ:
خدا به دادمان برسد!
۰۳ بهمن ۹۲ ، ۱۳:۱۴ عباس الاسوند

السلام علیک یااباعبدالله...

از طرفی زیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــبا

ازطرفی به دلم آتــــــــــــــــــــــــــــــش زد


شهدا نوشت(او حاضر است...)

یاعلی

پاسخ:
ممنون، دوباره بازگشتتان مبارک.

سلام و عرض ادب

ان شاء الله در چند پست "رازی در منتهی الیه مشرق" خاطرهها و تجربههای سفر کوتاهم به خلیج همیشه فارس را مینویسم.
اگر از دیدگاه‎‎هایتان برای تکمیل مباحث بهرهمندم سازید سپاسگزار خواهم بود.

یا علی.

پاسخ:
علیکم السلام
یاعلی
سلام

ان شاءالله که این مضطر های بزرگوار دستگیرمون باشن
که بی شک هستن
پس خدا یه عقلی بهمون بده که ببینیم و کمکشون رو پس نزنیم
که به واقع همه مضطریم
گاه میدانیم و اکثرا نمیدانیم و نمیفهمیم

یا علی/ التماس دعا
پاسخ:
الهی آمین!

بازخورد

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی