icon
بانوی کوچک... :: سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

آخرین مطالب

بانوی کوچک...

شنبه, ۲۲ فروردين ۱۳۹۴، ۰۱:۵۱ ق.ظ

حاج آقا لطف کرد بود که به دعوت برادر میرزایی آمده بود مسجد ما تا امروز را یعنی از قبل اذان تا بعد اذان با تخصصش بچه های مسجد و محل را سر گرم کند

تخصص حاج آقا سفال بود، همان چیزی که ما به آن میگوییم گل بازی، ما که هیات شهدای گمنام نرفتیم اما میگفتند حاج آقا بیشتر آن جا آفتابی میشود

قبل از شروع شدن نماز مغرب دختر خانومی دوازده ساله با یک چادر محکم و درست و رو گرفتن آمد به میز نزدیک شد

منهم مشغول جمع جور کردن میز بودم تا بعد نماز که بچه های می آیند همه چیز به غارت نرود

دخترک رو کرد به من و در حالی که نگاهش به زمین بود گفت:

ببخشید این جا گل بازی میکنن؟

گفتم:

بله خانوم همینجاست

گفت:

شما تا کی هستید؟

گفتم:

بعد نمازم هستیم

گفت:

نماز مغرب یا عشا؟

گفتم:

هم مغرب هم عشا

گفت:

پس من نمازم رو بخونم بیام شما هستید؟

گفتم:

بله خانوم هستیم، نماز  دیر میشه ها

گفت:

پس من بعد نماز میام


نماز تمام شده بود و خانواده ها و بچه ها تازه داشتند می آمدند بیرون

دیدم داخل مسجد کنار میز کتاب ایستاده نگاه میکند.

رفتم به سمتش و کنارش ایستادم

باز رویش را کرد و به من با نگاهی به زمین دوخته شده بود گفت:

ببخشید الانم میشه گل بازی کرد؟

گفتم:

بله خانوم منتها شما نمیای که!

گفت:

الان منتظرم این آقای فروشنده هستم

باز چند وقتی چیزی نگفت ولی باز دوباره بعد چند دقیقه با همان حالت همیشگی گفت:

ببخشید اینجا میز دخترونه نداره؟

(دور میز پر بود از پسر بچه های شر و شور که دیدنشان از دور آدم را میترساند)

گفتم:

نه خانوم اینجا همین دوتا میزه

گفت:

آخه میدونید! من سنم تکلیف شده نمی تونم بیام اونجا برام سخته!


تا همین جای کار هم این دختر دوازده ساله با متانتش باعث شده بود که من مرد بیست و خورده ای ساله برای صحبت کردن با او زمین را نگاه کنم بعد از ادیالوگ آخرش که یکدفعه دست و پایم را گم کردم

ارام گفتم:

شما بیاید من اون گوشه مراقب هستم.

گفت:

آخه نمیشه که..


بعد از چند دیالوگ دیگر میان جمعیت گم شد و انگار رفت

متنانت و حیایش اجازه نداد به میل کودکیش که بازی بود برسد، به قیمت شکسته شدن حکم الهی...

من خشکم زده بود






پ ن:

باید اعتراف کنم دنبال پدر و مادرش میگشتم برای امر خیر، ادم باید راست گو باشه

اما اختلاف سنی دیگه خیلی میشد

:)

نظرات (۹)

۲۲ فروردين ۹۴ ، ۰۶:۱۲ پلڪــــ شیشـہ اے
خدا حفظ کنه پدر و مادر این دختر و همین طور خودش رو . چه باوقار ...
پاسخ:
بله خیلی باوقار
موفق باشید
پاسخ:
ممنون
موفق باشید
پاسخ:
ممنون
سلام.  
اخی. :)) 
خدا زیادشون کنه. 
پاسخ:
سلام علیکم
منور کردید
الهی امین
چقدر خوب که هنوزم پیدا میشه :|
پاسخ:
چی؟
اصلا چه پدر و مادر خوبی داشته این بانوی کوچک!

پاسخ:
بله قطعا همینطوره
دختر با حیا دیگه
میگه چقدر خوب که هنوزم پیدا میشه
پاسخ:
خدا نصیب شما بکنه یکیش رو
احسنت به پدر و مادرش


بعد ما سر چه چیزهایی با خودمان تعارف داریم
به بهانه ی کار فرهنگی...
شوخی که نیست تربیت یک نسل با ماست 
حقیقتی که خیلی از هم سن و سال های من فقط ادای دانستندش را درمیاورند...
پاسخ:
شرم دارم درباره کارهایی که ما به این بهانه فرهنگی انجام میدیم بنویسم
شرم دارم
۰۲ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۰:۴۲ این منم . همین .
این پست رو خیلی دوست دارم . فکر کنم بیش از بیست بار خونده باشمش .
خدا پدر و مادرش رو خیر بده دنیا و اخرت .
پاسخ:
ممنون
الهی آمین
بیش از بیست بار؟!

بازخورد

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی