icon
حجاب :: سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «حجاب» ثبت شده است

توی یکی از پست های کمپینشان نوشته بودند:
حجاب محدودیت نیست مصونیت است

من حالا چند وقتی است من به این فکر میکنم که مگر میشود حجاب محدودیت نباشد؟
فرد با حجاب خودش را محدود میکند به حدود خدا
مرد و زن هم ندارد
حجاب محدودیت بود
یاد می آید چندین سال پیش خواهرم مدرسه میرفت، برادرم پا گرفته بود و من در کالسکه، عکس هایش هست
برادرم در بقل مادر،خواهرم چادر مادرم را میگرفت و دست مادر به کالسکه من بود
و مادر با دندان هایش چادرش را نگه میداشت
اسم این را چه میشد گذاشت؟

مادر به خاطر حفظ حدود الهی محدود شده بود.




پ ن:
با همین کلید واژه (محدودیت نیست،مصونیت است) حجاب را به نقطه امروزی رساندند.
مثلا:
چادری با تمام ایتم های جذاب
چادری که شما را برای انجام دادن هیچ کاری محدود نمیکند

پ ن:
شما با حجاب برای حضور در جامعه محدود میشوید.

پ ن:
شرح آیتم های جذاب را نمیدهم چون میترسم بحث شدیدی در بگیرد و اصل پست فراموش شود

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ مرداد ۹۴ ، ۱۷:۱۴
مسیح

حاج آقا لطف کرد بود که به دعوت برادر میرزایی آمده بود مسجد ما تا امروز را یعنی از قبل اذان تا بعد اذان با تخصصش بچه های مسجد و محل را سر گرم کند

تخصص حاج آقا سفال بود، همان چیزی که ما به آن میگوییم گل بازی، ما که هیات شهدای گمنام نرفتیم اما میگفتند حاج آقا بیشتر آن جا آفتابی میشود

قبل از شروع شدن نماز مغرب دختر خانومی دوازده ساله با یک چادر محکم و درست و رو گرفتن آمد به میز نزدیک شد

منهم مشغول جمع جور کردن میز بودم تا بعد نماز که بچه های می آیند همه چیز به غارت نرود

دخترک رو کرد به من و در حالی که نگاهش به زمین بود گفت:

ببخشید این جا گل بازی میکنن؟

گفتم:

بله خانوم همینجاست

گفت:

شما تا کی هستید؟

گفتم:

بعد نمازم هستیم

گفت:

نماز مغرب یا عشا؟

گفتم:

هم مغرب هم عشا

گفت:

پس من نمازم رو بخونم بیام شما هستید؟

گفتم:

بله خانوم هستیم، نماز  دیر میشه ها

گفت:

پس من بعد نماز میام


نماز تمام شده بود و خانواده ها و بچه ها تازه داشتند می آمدند بیرون

دیدم داخل مسجد کنار میز کتاب ایستاده نگاه میکند.

رفتم به سمتش و کنارش ایستادم

باز رویش را کرد و به من با نگاهی به زمین دوخته شده بود گفت:

ببخشید الانم میشه گل بازی کرد؟

گفتم:

بله خانوم منتها شما نمیای که!

گفت:

الان منتظرم این آقای فروشنده هستم

باز چند وقتی چیزی نگفت ولی باز دوباره بعد چند دقیقه با همان حالت همیشگی گفت:

ببخشید اینجا میز دخترونه نداره؟

(دور میز پر بود از پسر بچه های شر و شور که دیدنشان از دور آدم را میترساند)

گفتم:

نه خانوم اینجا همین دوتا میزه

گفت:

آخه میدونید! من سنم تکلیف شده نمی تونم بیام اونجا برام سخته!


تا همین جای کار هم این دختر دوازده ساله با متانتش باعث شده بود که من مرد بیست و خورده ای ساله برای صحبت کردن با او زمین را نگاه کنم بعد از ادیالوگ آخرش که یکدفعه دست و پایم را گم کردم

ارام گفتم:

شما بیاید من اون گوشه مراقب هستم.

گفت:

آخه نمیشه که..


بعد از چند دیالوگ دیگر میان جمعیت گم شد و انگار رفت

متنانت و حیایش اجازه نداد به میل کودکیش که بازی بود برسد، به قیمت شکسته شدن حکم الهی...

من خشکم زده بود






پ ن:

باید اعتراف کنم دنبال پدر و مادرش میگشتم برای امر خیر، ادم باید راست گو باشه

اما اختلاف سنی دیگه خیلی میشد

:)

۹ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۲ فروردين ۹۴ ، ۰۱:۵۱
مسیح




شب که شد,

همه بچه ها جمع شدند بروند خانه اش سری به مادر بزنند.

بچه ها حلقه زدند دور مادر و نشستند و خیره شدند به لبهای مادر.

مادر اما معذب بود.

دایم اینور و آنور و میشد و با انگشتهایش بیشتر چادرش را بر صورتش کیپ میکرد.

بچه ها هم فهمیدند و نگاه ها را از صورت مادر به پایین آوردند.

مادر نزدیک۸۰سال داشت!!!

خوب فهمیده بود پسرش برای چه رفته بود.

*ملاقات با مادر شهید قوجه ای*


اردیبهشت۹۳

اصفهان,بزرگداشت شهید قوجه ای


پ ن 1: متنفرم از چادریی که چادرش بوی چادر حضرت مادر را ندهد و متنفرم از پسر حزب الله ی که سرش پی ناموس مردم به هر نحوی بجنبد.

پ ن 2: از خودم هم نیز..

پ ن 3: اینستا

۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ خرداد ۹۳ ، ۲۲:۳۱
مسیح