icon
یک روایت تصویری کوتاه.. :: سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

یک روایت تصویری کوتاه..

سه شنبه, ۲۶ اسفند ۱۳۹۳، ۰۵:۲۵ ب.ظ

دوربین از انتهای کلاس روای روایت تصویری کوتاه ماست

معلم بلند و میشود و گوشه ی تخته با همان خط خوش تحریریه همیشگی موضوع ان شا الله آخرین جلسه سال را که هفته پیش معین شده را مینویسد:

لحظه سال تحویل کجا هستید؟

و بعد می آید و روی صندلی خود مینشیند، دستش را به میز قلاب میکند خودش را همراه به صندلی به میز نزدیک میکند، لیست را باز میکند و چند نفر را صدا میکند که بیایند بالای سکوی کلاس و انشای خود را بخوانند

بعد از چند پسر بچه نوبت پسر بچه مورد نظر روایت ما میشود

معلم از روی لیست او را صدا میکند و او که وسط نیمکت سه نفره کلاس نشسته بلند میشود نفر آخر از نیمکت خارج میشود و او دفتر به دست به سمت سکو میرود.

وقتی بالای سکو میرسد دفترش را مقابل صورتش باز میکند یک نگاه به معلم میکند و میگوید:

بخونم آقا؟

معلم میگوید:

بخون

پسر شروع میکند و با لحن شمرده شمرده انشای خود را قرائت میکند:

به نام خدا

ما به همراه مادر و خواهر بزرگم و برادرم که تازه از سربازی برگشته برای سال تحویل به بهشت زهرا میرویم

(صدای خنده بچه های کلاس)

(یکی از بچه ها بلند میشود و میگوید آقا اجازه سال تحویل میرن قبرستون)

(باز صدای خنده سراسری کلاس)

(صدای معلم که با صدای بلند و ضربه هایش رو میز روبرویش بچه ها را با عصبانیت ساکت میکند)

پسر از بالای دفترش در حالی که بغض گلویش را گرفته و نفس نفس میزند یه نگاه به کلاس می اندازد

دفتر را رها میکند و از درب کلاس دوان دوان خارج میشود

در حین خارج شدنش بغض گلویش نیز منفجر میشود


نظرات (۱)

خوب ولی کم. جا داشت
پاسخ:
آرهه
جا داشت
حالا این بقل حال و پذیراییش درنیومده بزار در بیاد عالی میشه

بازخورد

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">