icon
مصاحبه :: سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

آخرین مطالب

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مصاحبه» ثبت شده است

استاد کار کلاسی سپرده بود به ما
یک گزارش
با مصاحبه و تحقیق و پیگیری و این مسایل دیگر
و وقتی میگفت انجامش دهید یک نگاهش هم به من بود، منی که تا قبل از آن کلی کار دیگر را تحویل نداده بودم
من هم بعد از کلی کلانجار رفتن با خودم یک نصفه شبی دست به قلم شدم و تا یک ساعت بعدش یک گزارش آماده کردم
صفر تا صد برگرفته از تخیل
از خودم مصاحبه گرفتم
در ذهنم با دوشخصیت دبگر هم کلام شدم
در بازار تهران قدم زدم
و دست آخر نتیجه گرفتم
و گزارش را به ایمل استاد سند کردم
فردایش
استاد گفت گزارشت را بخوان ببینم چه کرده ای
خواندم
استاد در حد تیم ملی تحویل گرفت و خوشش آمد و غیره..
دست آخر گفت
چند نکته دیگر میگویم اضافه کن بده برفستیم برای چاپ!
اتفاقا بعد از خواندن گزارش بحث سنگینی هم پیرامون شخصیت های گزارش در کلاس شکل گرفت که یکی از آن شخصیت ها هم خودم بودم
من هم سکوت کرده بودم ریز ریز در خودم قهقهه میزدم (البته نه در این حد)

حالا شما بگویید
من در این لحظه تاریخی چه کنم؟

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۶ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۰:۳۳
مسیح

تصور کن از یک مقطعی تا آخر عمرت مجبور باشی یک چمدان پنج کلیویی را هر جا که میروی با خودت حمل کنی، چمدانی که حملش مساوی با بقای عمر تو در این دنیاست.

تصور کن از این حجم اکسیژن در فضا یک درصدش هم به مذاق ریه هایت خوش نیاید، همان اکسیژنی که بقیه به راحتی خوردن یک هلو آن را داخل ریه های خود فرو میکنند و لذتش را میبرند.

تصور کن هربار به صورت کاملا منظم تمام سطح پوستت پر شود از بادکنک مانند هایی که در کلام ما معنی میشود به تاول. بادکنک هایی که با ترکیدنش سوزشی وصف ناشدنی سطح پوستت را درمینوردد، مثل همان حس برخورد لیمو ترش با سطح زخم.

تصور کن هربار به یک میهمانی اجباری طولانی بروی، یک میهمانی کاملا سر زده. یک میهمانی مجلل و همه چیز تمام در یک بیمارستان با حداکثر پذیرایی مثل: قرص، سرنگ،شربت،سرم،کپسول،نمونه گیری و ..


تصور کن حتی اگر تصور کردن موارد بالا ما فوق تصورت باشد. زیرا اگر نتوانی خوب تصویر سازی ذهنی کنی نمیتوانی آقا مصطفی را درک کنی.

 

آقا مصطفی را یک ظهر زمستانی در بهشت زهرا روبروی قطعه بیست و هفت دیدم

یک جعبه شیرینی زبان به دست راست داشت از این جعبه بزرگ ها و یک کپسول حدودا پنج کیلویی به دست چپ و یک ماسک اکسیژن سبز رنگ به صورت.

چشمانش به خاطر عوارض شیمیایی ضعیف شده بود و صورتش هم به خاطر کمبود اکسیژن مدام کبود میشد.از شدت صرفه ها خون با سرعت فراوان زیر پوست هایش پمپاژ میشد و رگ های صورتش را متورم میکرد.

صدای آقا مصطفی از داخل ماسک خیلی ضعیف بیرون می آمد انگار از عالمی دیگر بود

هر کس که شیرینی بر میداشت آقا مصطفی با دست قبور شهدا را نشان میداد و با اشک ماسک را از صورتش بر میداشت و به آن شخص میگفت : دعا کن من هم بروم!

از دور که صحنه را دیدم تصمیم گرفتم هم بروم جلو چند شیرینی بردارم که زودتر بارش سبک شود و هم چند کلامی با او هم صحبت شوم.

نزدیک میشوم جند شیرینی بر میدارم و با خنده اولین سوال را میپرسم:




پ ن:

مقدمه ای برای مصاحبه با یک جانباز شیمیایی نوشتم

 

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ بهمن ۹۳ ، ۱۶:۰۴
مسیح


#شیمیایی_شدن_چیزی_است_شبیه_عاشق_شدن

ء

ء

گفتگو مفصل بود

یک تکه کوچک بازگو میشود

ء

این همه مدت مادر متوجه شیمیایی بودن نشدن؟؟

_میگفتم دارم میرم زیارت! 

ء

زیارت؟

_بله، هر وقت موسم بیمارستام رفتن و بستری شدن میرسید, دوستام میومدن سراغم و خونه پیش مادر میگفتن, میخوایم ببریمش زیارت

مادر من هم عاشق زیارت بود و قبول میکرد, آخر سر هم بعد بیمارستان یا واقعا میرفتیم مشهد یا یک سوغاتی برای مادر میبردم

هربار همین قضیه را دوستانم خیلی معمولی و جدی پیاده میکردن, مادرم هم میگفت مادر خدا خیرت بده این قدر زیارت میری

ء

پس برای خودتان یک پا مشهدی شدید؟ (خنده)

_اره، یک پا مشهدی(خنده)

ء

ء

پ ن:

یک چمدان کپسول

پ ن ۱:

حالا استاد میخواهد بپذیرد یا نپذیرد, این پروژه پایان ترم من است, یک مصاحبه سرپایی, با شیمیایی که کپسول اکسیژنش چند برار وزن دوربین و وسایل روی شانه من بود

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ دی ۹۳ ، ۱۷:۱۶
مسیح